خیراً نویسنده ای که با شیوۀ بی باکانه اش شهرت یافته و "سعیده قدس" نام دارد، کتابی را به نشر سپرده زیر عنوان "کیمیا خاتون" که به بُعد ناگفتۀ دیگری از زندگی شمس می پردازد و آن جزء آن چیزی است که تا به حال شنیده ایم. سعیده قدس کتاب "کیمیا خاتون" را نه به گونۀ قصه یا رما ن به رشتۀ تحریر درآورده است بلکه از تبصره ها معلوم شده که کتاب براساس متون معتبر تاریخی نوشته شده و به زندگی "کیمیا خاتون" دختر "محمد شاه" و "کراخاتون" می پردازد. "کرا خاتون" مادر "کیمیا خاتون" پس از مرگ شوهر خود به عنوان همسر دوم "مولانا" به عقد او در می آید. نکاتی که در تبصره ها به ارتباط با کتاب "سعیده قدس" به میان آمده در واقع انگیزه ها بود تا در مورد این واقعیت مهم به منابع معتبر دیگری جستجو صورت بگیرد. اثر جالب "عبدالحسین زرین کوب" به نام "پله پله تا ملاقات خدا" و کتاب دیگری از دکتور "محمد علی اسلامی ندوشن"، زیر عنوان "باغ سبز عشق" سبب شد که نوشتار این دو نویسندۀ آگاه و شناخته شده در مورد رابطه "شمس تبریزی" با همسرش "کیمیا خاتون" روشنی بیشتری افگنده شود.
برای روشن شدن موضوع نخست به کتاب دکتور "عبدالحسین زرین کوب" مراجعه می کنیم که درسال ۱۳۷۱ شمسی (۱۹۹۸م) منتشر شده است. بخش "غیبت بی بازگشت" در مورد "کیمیا خاتون" چنین آمده است: «در گذر شتاب آلود و پر هیجان این سالها بود که "گوهر خاتون" زوجه "مولانا" درگذشت.(صفحه۶۴۰) و مولانا چندی بعد خود را به "تجدید فراش" ناچار یافت. "کرا خاتون" قونوی (اهل قونیه) که از شوهر سابق خود "شاه محمد" فرزندی به نام "شمس الدین یحیی" نیز داشت، زوجۀ جدید مولانا بود که اندک مدت توانست که به خانۀ خاموشی زدۀ خداوندگار بلخ دوباره روشنی و گرمی انس و محبت ببخشد. دختری هم که پروردۀ او بود و او را نیز از شوهر سابق داشت در همین ایام با او به حرم مولانا وارد شد و به زودی علاقۀ پسر کوچک مولانا "علاءالدین محمد" را به خود جلب کرد.
این دختر "کیمیا خاتون" نام داشت و علاقه ای که علاءالدین به او پیدا کرد معصومانه و ناشی از توافق در سن و در احوال روحی بود. با این که این علاقه از هر شائبه منزه بود، در داخل خانواده و زنان حرم تصور یک وصلت آینده را هم بین آنها القا می کرد. اما اشتغال علاءالدین به درس و هیبت و حرمت "مولانا" در خانه، مانع از آن شد که چیزی از این مقوله در آن ایام به گوش وی برسد. دل مشغولی های مولانا در خارج از خانه او را از آن چه در داخل خانه پچ وپچ های بیخ گوشی زنانه نقل می شد بر کنار نگه می داشت...» (دکتور زرین کوب، کتاب "پله پله تا ملاقات خدا" صفحه ۱۰۰)
در خلال همین مدت، مرد تبریزی به "کیمیا خاتون" که پروردۀ حرم مولانا و هم مقیم حرمسرای وی بود علاقه پیدا کرد. اکنون نگاهی به بخشی از کتاب "باغ سبز عشق" نوشته "دکتور اسلامی ندوشن" معطوف می کنیم که زیر عنوان داستان کیمیا نگاشته است: از ماجرای کیمیا خاتون که مدت کوتاهی به همسری شمس درآمد چیز عمده ای نمی دانیم. چه کسی موجب این ازدواج نامتناسب گردید؟ به روایت سپه سالار "شمس" خواستار آن شد و مولانا هم از آن استقبال نمود. "خداوندگار ملتمس ایشان را به خرمی هر چه تمام تر مبذول فرمودند" (۱۳۴).در جوار خانۀ "مولانا" خرگاهی ترتیب دادند و زوج جدید در آن به زفاف و سپس به زندگی می پردازد. آن گاه "سپه سالار" پای فرد سومی را به میان می آورد که علاءالدین، پسر دوم مولانا است. او می نویسد:
"چلبی علاءالدین که فرزند متوسط مولانا خداوندگار بود و در حسن ولطافت و علم و فضل نازنین جهان، هرگاه که به دست بوس والد و والده می آمد (منظور کرا خاتون نامادری اش بود) و از صحن صفه عبور می فرمود و به تابه خانه (شبستان) یا حرمسرا می رفت، شمس الدین را غیرت در جوش می آمد. تا چند نوبت بر سبیل شفقت و نصیحت بدیشان فرمود: "ای نور دیده، هر چند آراسته به آداب ظاهر و باطنی، اما باید تردد به این خانه به حساب فرمایی" این تذکار خود، انگیزه ای بهانه جویی تازه در بارۀ "شمس" می شود.
دوستان علاءالدین و مخالفان شمس گفتند:
"عجب کاری است. آفاقی (غریبه) یعنی بیگانه آمده است و در خانه خداوندگار درآمده و نور دیدۀ صاحب خانه را در خانه نمی گذارد!"
سپه سالار همین مخالفتهای مکرر را مشوق غیبت شمس از قونیه معرفی می کند. بنا به این قول، قضیۀ علاءالدین با شمس دستاویزی شده است برای فشار مخالفان بر او.
"کیمیا خاتون" دختر اندر مولانا بود که پدرش مرده و مادرش "کراخاتون" همسر دوم خداوندگار شده بود و او در خانۀ آنان زندگی می کرد. آیا دختر با رضایت تن در داده و یا هیبت مولانا او را به قبول واداشته؟ نمی دانیم. ولی احتمال است که جز "شمس" و "مولانا" کسی دیگری رغبت چندانی به این ازدواج نداشته و سرانجام هم به فرجام اسفبار پیوست. "شمس" علاوه بر پیشرفت سن، مردی حسود بوده خود می نویسد: "با او حکم کردم که روی توهیچ کس نخواهم بیند، الا مولانا" (مقالات اضافات ص۲۴۱)
ظاهراً پس از چندی میان زن و شوهر اختلافی بروز می کند. می نویسد: "در آن احوال کیمیا دیدی چه تأنی (صبر) کردم... گمان بود که من او را دوست می دارم و نبود الا خدای (یعنی که جز خدا کسی را دوست ندارم". او خود را محق و همسرش را گناه کار می داند. همه را حلال کردم و او را حلال کردم (بخشیدم)". همان، ص۲۲۴)
عبارت های شمس درست روشن نیست. بریده، بریده است. اندکی بعد می گوید: "خبر کرد که بیایید، شوی مرا ببینید. یکی از این سو سر می کند ، یکی ازآن سو و او را خوش می آید و آن همه تأنی که در باب "کیمیا" کردم در مقابل تأنی من اندک بود. (همان، ص۲۲۵)". از عبارت "بیایید شوی مرا ببینید" گویا منظور آن بوده که همسایگان را به کمک طلبیده. ماجرای نهانی از این جا شروع می شود که روزی کیمیا بی اجازۀ شوهر به همراه چند زن خانواده برای تفریح به باغ می رود. شمس بر می آشوبد و این عمل بسیار ساده جریانهای بعدی شومی به بار می آورد.
افلاکی می نویسد: "کیمیا خاتون زنی بود جمیله و عفیفه، مگر روزی بی اجازت او، زنان او را مصحوب جدّۀ سلطان ولد به رسم تفرج به باغش بردند. از ناگاه شمس الدین به خانه آمده او را طلب کرد. گفتند که جدّۀ سلطان ولد با خوانین او را به تفرج بردند. عظیم تولید و به غایت رنجش نمود." (ص۶۴۱). چون کیمیا به خانه برمی گردد "درد گردن" می گیرد و بعد از سه روز می میرد، هفت روز بعد شمس ناپدید می شود. به روایت دیگری که شخصی با تخلص آرزو به نقل از تاریخ نویس روسی "رازروشیت" می گوید: "کیمیا مصروف خوردن بغلاوه و تربوز شد به گمان این که این تحفه را شمس فرستاده است و به اثر خوردن آن جان سپرد. دکتور عبدالکریم سروش را عقیده بر این است که بروز اختلاف بین "مولانا" و پسرش ناشی از این رویداد غم آلود بوده است. مرگ کیمیا خاتون به شدت شمس را پریشان خاطر ساخته بود. از آن پس اقامت در خانه ای که در آن بعد از سالها دربدری و آوارگی، یک چند در سایۀ کیمیا به آسایش رسیده بود برای شمس غیرممکن ساخته بود. اکنون که کیمیایی وجود نداشت، اکنون که وجود خود او ممکن بود برای مولانا هم یک حجاب راه و یک مانع کمال باشد، توقف تو در قونیه چه ضرورت داشت؟ پس از ناپدید شدن ناگهانی شمس تبریزی، مولانا به هدف جستجوی مراد خویش به شام رفت، فاصله ها زیر پا گذاشت، به کوچه های آن دیار سر زد ولی اثری از شمس به دست نیاورد. اشعارش به قطر کتاب کبیر می افزود. دکتور عبدالکریم سروش می نویسد: "مولانا با نومیدی و ناله های پردرد سروده های جاویدان به قونیه برگشت. هر شخصی که غرض تحصیل هدیه یی بشارت خرم از شمس می آورد، مولانا برای آنان از بذل عطا دریغ نمی ورزید. به مولانا گفتند، مژده های دروغی را نا شنیده گیر، پاسخ داد، وقتی مژدۀ دروغین گوید، به او چیزی بخشم و اگر مژده راست می بود از دادن جانم ابا نمی کردم."
انگیزۀ جدایی مولانا از مرادش، شمس باعث ایجاد اثری جاویدان بنام "کتاب کبیر" گردید که افتخار ادبیات فارسی دری به شمار می آید.
این بود بُعدی ناگفته و رازی نهفته از زندگی شمس تبریزی که کسی نمی داند از کجا آمد و به کجا بازگشت.
شمس تبریزی مرام مملو از ابهام خود را چنین افاده می نماید:
من گنگ خواب دیده و
خلقی تمام ، کر
من عاجزم زگفتن و
خلق از شنیدنش.
گل احمد شیفته
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 19:1 توسط فاطمه صاحبدل|
ما را در سایت دست نوشته ی حقیری از اینجانب! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138